وقتی زمان نمی گذرد
خدا نگهش داره انشاءاله مادر بزرگ رو . همین چند روز پیش بود ، هی به موبایلش نگاه می کرد و می خندید . بهش گفتیم چیه می خندی مادر جان ؟ گفت : " اس ام اس برام اومده " . گفتیم خب بگو ما هم بخندیم .
گفت : " نمی دونم کیه ، ولی هی می فرسته : Battery Low ! "

کلا" پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها آدم های جالبی هستند . معدن صفا و سادگی اند . هیچوقت اون جمله ی آخریه پدربزرگم رو فراموش نمی کنم که با حالتی از ناامیدی و استیصال به من گفت : " پسرم ، هر وقت کسی رو دیدی احساس کردی میخواد با تمام وجود ، بغلت کنه ، و فقط تو می بینیش ، زبونت بند اومده ، صدایی نمیشنوی و زمان نمیگذره ، مطمئن باش اون عزراعیله . "
برگی از تاریخ
بنظرم سال سوم دبيرستان بود ، وسط هاي سال تحصیلی - پس از کش و قوس های فراوان ناشی از کمبود معلم - بالاخره يه آقایي رو آوردند و گفتند اين هم دبير درس مثلثات شما ! بين بچه ها شايعه شده بود كه ايشان مشکل روانی دارند و کلی حرف و حدیث دیگه .... . باور نمي كردم.
اولين جلسه اي كه تشريف آوردند سر كلاس ، يك آقاي تپل مپل ، لپ قرمزی ، بلند و رشيد بودند و فوق العاده خونسرد نشان مي دادند.

آنقدر سرد ، بی روح و بي تفاوت بودند كه وقتي بعد از قَرني يك لبخند خشك و خالي مي زدند ، تمام كلاس منفجر مي شد از خنده . يادمه همون جلسه اول ، در حين درس دادن ، يه عكسي رو از جيبشون در آوردند و گفتند اين عكس دخترمه !! بعد هم دادند به بچه هاي رديف اول كه نگاه كنند ! عكس يك دختر پانزده شانزده ساله ی بدون حجاب . بچه ها هم انگار تازه چشمشون به روشنایی افتاده بود عكس رو با دقت تمام تماشا می کردند و بعد از کلی مقاومت ، می دادند دست نفر بعدی . اشکِ شوق توی چشم بچه ها حلقه زده بود . كم كم شك من در مورد آقاي معلم داشت تبديل به يقين مي شد .

زمانه گذشت و گذشت تا همين سال گذشته ...
نزديك هاي ظهر در یکی از خیابان های شهر شيراز منتظر تاكسي بودم كه يه ماشین پيكان كنارم ترمز كرد . همين كه سرم را داخل پنجره جلو ماشين بردم و گفتم آقا فلان جا ؟ ديدم اِه اين كه همون آقا معلمه خودمونه !
با تمام وجود و مسرت گفتم : آقاي مُرا....
همين كه اسمشو گفتم ، همانطور كه سرم داخل پنجره جلو ماشينش بود ، گازش رو گرفت و رفت . منِ بدبخت هم سرم اون تو گير كرده بود و باهاش مي دويدم !! هرچي خواهش كردم ، هر چي التماس كردم ، هر چي بد و بيراه گفتم باز هم نايستاد . هر چی گفتم بابا زن دارم ، بچه دارم ، دختر دارم ، پسر دارم ، کوچک دارم ، بزرگ دارم ، جون جدت وایسا ... ، نایستاد . هر چی گفتم بابا بیخیال ، تو مرادی نیستی (!) من اشتباه کردم ، جوونی کردم ، قلط کردم ، تو ببخش ... ، باز هم به کتش نرفت و نایستاد . فكر كنم تا سر فلكه ستاد منو با خودش كشوند ! ( یعنی چیزی حدود سی چهل متر) ، ديگه سرم داشت قطع مي شد كه ديدم پشت یه چراغ قرمز ايستاد . به يك بدبختي سرم را از توي ماشين بيرون كشيدم و از فرط خوشحالي و گيجی ، در حالی که اشک شوق توی چشم هام حلقه زده بود بی هدف می دویدم و داد مي زدم خدايا شكرت .... شكرت... شکرت ...
نكته اخلاقي :
1- حرف ديگران را در مورد آقا يا خانم معلمتان جدي بگيريد.
2- هيچ وقت سعي نكنيد سوار تاكسيی بشيد كه آقا معلم یا خانم معلم سابقتون رانندشه .
حکایت زندگی
زندگي حکايت مرد يخ فروشي است که به او گقتند : فروختي ؟
گفت : نخريدند و تمام شد
و حکایت تولدی دیگر
دم دمای ظهره . تازه از خواب پا شدم . آخه امروز جمعه هست و شرعن و قانونن میشه تا لنگ ظهر خوابید . پیامها و مسیج های رسیده حاكي از اینه که امروز روز تولدمه . آره درست می گن٬ امروز بیست و چندمین
(!) سالروز تولدمه . (آمار دقیقش بماند !) . به ذهنم رسيد که امسال روز تولدم مقارن شده با شروع ماه مبارک رمضان . آخه همین دیشب بود که مامانم گفت: میخوای "سحر" صدات کنم ؟ و من هم گفتم نه ٬ همون غضنفر صدام کن ..

همیشه فکر می کنی که روز تولدت قراره خبری باشه ! ولی خب ٬ اینجوريا هم نیست . یادمه پدربزرگم خدابیامرزی میگفت : " پسرم ! قبل از ازدواجم با مادربزرگت ٬ دربارۀ تربیت بچه هام ٬ شش نظریه داشتم ، حالا شش بچه دارم ولی هیچ نظریه ای ندارم " ...
اندر حكايت انتخابات اخير
گويند وقتي گاوي سر بدرون خمره برد و بيرون کردن نتوانست ، مردمان در کار او فرو ماندند و بر حسب عادت و رسم ، به عقل غضنفر توسل جستند . غضنفر گفت : سر گاو را ببريد ، بريدند . سر به ميان خم افتاد . گفت اکنون خم نيز بشکنيد !

بنظر مي رسد برادران اصلاح طلب و غيره ، با ادامه ي اين وضعيت مجبور شوند خم نيز بشكنند و در واقع يعني اين همه هياهو و هزينه ، براي هيچ . ببينيد ، وضعيت انتخابات مطمئنا" از دو حالت خارج نيست : يا تقلب شده يا تقلب نشده ! . اگر مثبت و منطقي به قضيه بنگريم بايد بپذيريم كه تقلب نشده . كه در اين حالت ، حرف و اعتراض ، توجيهي ندارد و كرسي رياست جمهوري حق مشروع و قانونيه آنهاست . اما اگر با ديد ترديد به اين قضيه بنگريم و معتقد باشيم كه تقلب صورت گرفته ، در اين صورت هم معتقدم اين كرسي حق مسلم و منطقي آنهاست ! چرا كه جماعتي كه توانسته باشد در اين عصر ارتباطات و اطلاعات ، اينچنين انتخابات را به نفع خويش مهندسي كند بگونه اي كه حتي سرسخت ترين منتقدين و معتقدين به تقلب نيز از ارائه ي مدارك محكمه پسند و عقلاني عاجز بمانند مطمئنا" اينان از هر جماعتي ديگر براي اداره ي اين مملكت پر پيچ و خم ، شايسته ترند . شخصا" نيز معتقد به تقلب گسترده و تاثير گذار ( آن هم در قرن بيست و يكم ) نيستم و آن را تقريبا" ناممكن و بعيد مي دانم ...
و شايد زيباترين توصيف را رئيس جمهور محترممان كرد آنگاه كه در وصف او گفت : " بهجت سمبل عشق الهي بود " . آري ، به واقع او سمبل عشق الهي بود ...

سالها پيش ، اين توفيق را داشته ام كه اين پيرِ فرزانه را از نزديك زيارت كنم . هنوز سنگيني نگاه نافذ او را فراموش نكرده ام . نگاهي كه سرشار از ناگفتني ها بود . شايد دنيا همچون بهجت را ديگر به خود نبيند . انسانی با آن همه عظمت و ایمان . انسانی که هیچ وقت دین و ایمانش را به سیاست نفروخت . عروج اين سالك پيوسته راه حق را به علاقهمندان علم و معنویت تسلیت عرض مي نمايم .


عروس ۹ ساله و داماد ۶۵ ساله
راستي چي به سر ما اومده ؟؟
قصه هاي مادر بزرگه
مادر بزرگی داریم شاید بهترین مادر بزرگ دنیا . نمی دانم ، ولی شاید همه ی مادر بزرگ ها خوبند . مال ما هم یکیش . همش 35 کیلو بیشتر وزن ندارد ! ولی معدن صفا و انسانیت است . بوی مهربانی می دهد .... . بنظرم به اندازه ی تمام باغچه های خانه شان ، غصه در دل خود جای داده . غصه ی اصغر ، تقی ، نقی ، حبیبه ، رقیه ...... . به قول خودش اگر غصه نخورد پس چکار کند ؟ موسیقی دانلود کند ؟!
عشقش دکتر شمشادیست . چون تنها پزشکی است که همیشه به او می گوید : " سالمی مادر جان ! هیچ باکیت نیست ! " . بجز شمشادی ، هیچکس را به رسمیت نمی شناسد . مخصوصا" با دکتر ف.. آلرژی دارد ! آخه یک بار به او گفته بود که " چَشت آو شئوردن : chashot ao shaorden " . ایشان هم گفته بودند : " چَشـه فلان فلانت آو شئوردن " !
هر از گاهی یک شیرین کاری هم می کند . شیرین کاری های خاص خودش که خبر هایش گرما بخش محفل خانوادگی ماست . یکی اش را بگویم ! : چندی پیش ، در حالی که ایشان مشغول نماز بوده اند ، یکی از همسایه ها در می زند . سماجت همسایه باعث می شود که طاقت مادربزگِ ما هم به سر آمده و در حالی که در حال قرائت حمد و سوره ی نمازش بوده ، مسافت 40 ، 50 متری حیاط و دالان را طی می کند ! و پس از باز کردن در ، با ایما و اشاره به زن همسایه می فهماند که چرا در می زنی ؟! آخه من در حال نمازم ! بعد هم با همان حال به سجاده اش بر می گردد و نمازش را دنبال می کند !
وقتی هم می گویی مادر جان ، شاید (!) نمازت باطل بوده ، بهشون بر می خوره و می گوید : خدا قبول کند ، شما بنده ی خدا چکاره اید ؟!
محرم هم از راه رسید
محرم و صفر امسال هم نيامده تمام مي شود ، مثل همه ی محرم های دیگر . و ما مي مانيم و بغض های فرو برده و گریه های نکرده و اشکهای نریخته و حسرتهای به دل مانده . چه کنیم که هنوز هم گوشهامان از قصه ی کوچه پر است و دلهامان در قافله ی اسیران اسیر !

همیشه فکر می کردم محرم واسه پاک شدنه . اما اشتباه می کرده ام . محرم واسه نتیجه گرفتن و وصل شدنه . توي دو ماه نمی شه پاک شد ....برای پاک شدن و تطهیر ، ده ماه وقت داده شده . تا دل طاهر نشده باشه تا وجود ، پاک و مطهر نشده باشه عاشورا رو درک نمی کنه ...
مثل هیچکس
و بار دیگر یاد گذشته ها می افتم . از اولین تصور ها و تصویرهای بی کلامه سه یا چهارسالگی تا مدرسه ، از مدرسه تا مدرسه ، از کنکور تا دانشگاه ، از دانشگاه تا کار و از کار تا کار و از زندگی تا امروز ...

اما من همیشه دیروزم را بیش تر از امروزم دوست داشته ام ..
امروز یک روز معمولیست ، مثل بقیهی روزها، مثل هر روز گرم دیگری . و من امروز 28 بار به دور خورشید سوزان چرخیدهام . روز تولد من البته فقط برای من کمی با بقیهی روزها فرق دارد. گرچه هرچقدر که امروز برای من مهم است برای دیگران یک روز عادی است. روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغههایش میدود . روز مرگ من نیز یک روز عادی خواهد بود. مثل همهی روزهای گرم دیگر . فقط این سالگردها را به خاطر می سپارم تا شاید بهانهای پیدا شود برای .....
تا هستیم در این چرخ کهن ، باید لمس کنیم در کف دستانمان زندگی را، دوستی را، عشق را ، نفرت را ، نفرت را ! دستان یکدیگر را بفشاریم و قدر هم بدانیم چرا که این راه را فقط یکبار طی خواهیم کرد و تکراری در پیاش نخواهد بود.
************************************
انگاری همین دیروز بود که یادداشت ۲۷ سالگیم را نوشتم . چه زود گذشت . برای تجدید خاطره ، همان یادداشت را از آرشیو بیرون کشیدم و دوباره اینجا گذاشتم . محض دلم ! :
من ، محمد ، پسری با کفش های کتانی
من ، محمد 27 سال دارم ! ( این علامت تعجب را نمی دانم چرا اینجا گذاشته ام . بی خیال ... ) . بیست و هفت تابستان پیش در چنین روزی ( دقیقا" ساعت یازده و بیست دقیقه به وقت محلی ) پا به دنیای شما گذاشتم ، در حالی که هیچ تقصیری نداشتم !
هر چه گفتم الان تابستان است فصل مناسبی نیست هوا گرم است ، باشد وقتی دیگر . گفتند نه ، بیا . گفتم خلوت و تنهاییم را دوست دارم ، از در میان جمع بودن وحشت دارم ، بی خیال ما شوید ، گفتند نه . گفتند در قصه ی سرنوشتت نوشته شده سی ام مرداد 59 ، آنهم ساعت یازده و بیست دقیقه به وقت محلی . گفتم حالا نمی شود آن را لاک گرفت ؟ گفتند نه ، آنقدرها هم که خر تو خر نیست . گفتند تازه هر چه دیرتر بیایی نرخ تورم هم بالاتر می رود و به ضرر ننه و بابایت هست . ما هم گفتیم خیلی خب ، قبول ، می آییم . و آمدیم .

الآن بیست و هفت سال است که آمده ام . هنوز نمی دانم من کیم ؟ اینجا کجاست ؟ اینو کی .... ؟
سالها از پی هم می آیند و می روند ، خیلی سریع . سریعتر از آن که آدم حتی فرصت کند حتی تنبانش را ( Tonbanas) هم بالا بکشد . الآن که این جفنگیات را تقدیم حضورتان می کنم به این می اندیشم که خیلی ها ما را گذاشتند و رفتند (؟) . بیخیال ...
از شما چه پنهان ، چند باری هم دل شکسته ام ! یکی اش را الآن بگویم : حدودا" ده سال پیش ، شب عاشورا و درحالی که در شلوغی جمعیت ، شیر توزیع می کردند ، یک لیوان شیر را از یک بچه ی کوچولو به زور گرفتم و سر کشیدم ! ( بابا تو دیگه کی هستی ! شمر ( Shemr ) به این شمری هم از این کارها نکرد ) . اما لحظه ای بعد ، پشیمان شدم و برای جبران ، دوبار لیوان آن طفل را پر از شیر کردم و برایش آوردم . اما عذاب وجدان و نفرت از این عملم طوری سراسر وجودم را گرفته بود که به گوشه ای رفتم و زار گریه کردم .
تا جانم گرم است یک اعتراف دیگر هم داشته باشم : یک بار - شش سال پیش - یک بچه را مجبور کردم شش بار پشت سر هم بگوید : " کشتم شپش شپش کش شش پا را " . بنده ی خدا خیلی زجر کشید . این دیگر اوج قساوت بود . خدایا از سر تقصیرات ما در گذر ....
جدای از اینها ، بارها هم شاید ناغافل و ناخواسته ، با حرفهایم و شاید بعضی کارهایم (؟) کسانی را آزرده خاطر نموده باشم که در این فرصت ، از این بزرگواران عذرخواهی نموده و شدیدا" تقاضای عفو و بخشش می نمایم . همچنین برای این عزیزان ، علو درجات و طول عمر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می نمایم . باشد که رستگار شویم ...
والسلام علی عباده الصالحین - محمد فرهمند - گراش - بیست و یکم آگوست سنه ی ۲۰۰۷

