اندر حكايت انتخابات اخير
گويند وقتي گاوي سر بدرون خمره برد و بيرون کردن نتوانست ، مردمان در کار او فرو ماندند و بر حسب عادت و رسم ، به عقل غضنفر توسل جستند . غضنفر گفت : سر گاو را ببريد ، بريدند . سر به ميان خم افتاد . گفت اکنون خم نيز بشکنيد !

بنظر مي رسد برادران اصلاح طلب و غيره ، با ادامه ي اين وضعيت مجبور شوند خم نيز بشكنند و در واقع يعني اين همه هياهو و هزينه ، براي هيچ . ببينيد ، وضعيت انتخابات مطمئنا" از دو حالت خارج نيست : يا تقلب شده يا تقلب نشده ! . اگر مثبت و منطقي به قضيه بنگريم بايد بپذيريم كه تقلب نشده . كه در اين حالت ، حرف و اعتراض ، توجيهي ندارد و كرسي رياست جمهوري حق مشروع و قانونيه آنهاست . اما اگر با ديد ترديد به اين قضيه بنگريم و معتقد باشيم كه تقلب صورت گرفته ، در اين صورت هم معتقدم اين كرسي حق مسلم و منطقي آنهاست ! چرا كه جماعتي كه توانسته باشد در اين عصر ارتباطات و اطلاعات ، اينچنين انتخابات را به نفع خويش مهندسي كند بگونه اي كه حتي سرسخت ترين منتقدين و معتقدين به تقلب نيز از ارائه ي مدارك محكمه پسند و عقلاني عاجز بمانند مطمئنا" اينان از هر جماعتي ديگر براي اداره ي اين مملكت پر پيچ و خم ، شايسته ترند . شخصا" نيز معتقد به تقلب گسترده و تاثير گذار ( آن هم در قرن بيست و يكم ) نيستم و آن را تقريبا" ناممكن و بعيد مي دانم ...
و شايد زيباترين توصيف را رئيس جمهور محترممان كرد آنگاه كه در وصف او گفت : " بهجت سمبل عشق الهي بود " . آري ، به واقع او سمبل عشق الهي بود ...

سالها پيش ، اين توفيق را داشته ام كه اين پيرِ فرزانه را از نزديك زيارت كنم . هنوز سنگيني نگاه نافذ او را فراموش نكرده ام . نگاهي كه سرشار از ناگفتني ها بود . شايد دنيا همچون بهجت را ديگر به خود نبيند . انسانی با آن همه عظمت و ایمان . انسانی که هیچ وقت دین و ایمانش را به سیاست نفروخت . عروج اين سالك پيوسته راه حق را به علاقهمندان علم و معنویت تسلیت عرض مي نمايم .


عروس ۹ ساله و داماد ۶۵ ساله
راستي چي به سر ما اومده ؟؟
قصه هاي مادر بزرگه
مادر بزرگی داریم شاید بهترین مادر بزرگ دنیا . نمی دانم ، ولی شاید همه ی مادر بزرگ ها خوبند . مال ما هم یکیش . همش 35 کیلو بیشتر وزن ندارد ! ولی معدن صفا و انسانیت است . بوی مهربانی می دهد .... . بنظرم به اندازه ی تمام باغچه های خانه شان ، غصه در دل خود جای داده . غصه ی اصغر ، تقی ، نقی ، حبیبه ، رقیه ...... . به قول خودش اگر غصه نخورد پس چکار کند ؟ موسیقی دانلود کند ؟!
عشقش دکتر شمشادیست . چون تنها پزشکی است که همیشه به او می گوید : " سالمی مادر جان ! هیچ باکیت نیست ! " . بجز شمشادی ، هیچکس را به رسمیت نمی شناسد . مخصوصا" با دکتر ف.. آلرژی دارد ! آخه یک بار به او گفته بود که " چَشت آو شئوردن : chashot ao shaorden " . ایشان هم گفته بودند : " چَشـه فلان فلانت آو شئوردن " !
هر از گاهی یک شیرین کاری هم می کند . شیرین کاری های خاص خودش که خبر هایش گرما بخش محفل خانوادگی ماست . یکی اش را بگویم ! : چندی پیش ، در حالی که ایشان مشغول نماز بوده اند ، یکی از همسایه ها در می زند . سماجت همسایه باعث می شود که طاقت مادربزگِ ما هم به سر آمده و در حالی که در حال قرائت حمد و سوره ی نمازش بوده ، مسافت 40 ، 50 متری حیاط و دالان را طی می کند ! و پس از باز کردن در ، با ایما و اشاره به زن همسایه می فهماند که چرا در می زنی ؟! آخه من در حال نمازم ! بعد هم با همان حال به سجاده اش بر می گردد و نمازش را دنبال می کند !
وقتی هم می گویی مادر جان ، شاید (!) نمازت باطل بوده ، بهشون بر می خوره و می گوید : خدا قبول کند ، شما بنده ی خدا چکاره اید ؟!
محرم هم از راه رسید
محرم و صفر امسال هم نيامده تمام مي شود ، مثل همه ی محرم های دیگر . و ما مي مانيم و بغض های فرو برده و گریه های نکرده و اشکهای نریخته و حسرتهای به دل مانده . چه کنیم که هنوز هم گوشهامان از قصه ی کوچه پر است و دلهامان در قافله ی اسیران اسیر !

همیشه فکر می کردم محرم واسه پاک شدنه . اما اشتباه می کرده ام . محرم واسه نتیجه گرفتن و وصل شدنه . توي دو ماه نمی شه پاک شد ....برای پاک شدن و تطهیر ، ده ماه وقت داده شده . تا دل طاهر نشده باشه تا وجود ، پاک و مطهر نشده باشه عاشورا رو درک نمی کنه ...
مثل هیچکس
و بار دیگر یاد گذشته ها می افتم . از اولین تصور ها و تصویرهای بی کلامه سه یا چهارسالگی تا مدرسه ، از مدرسه تا مدرسه ، از کنکور تا دانشگاه ، از دانشگاه تا کار و از کار تا کار و از زندگی تا امروز ...

اما من همیشه دیروزم را بیش تر از امروزم دوست داشته ام ..
امروز یک روز معمولیست ، مثل بقیهی روزها، مثل هر روز گرم دیگری . و من امروز 28 بار به دور خورشید سوزان چرخیدهام . روز تولد من البته فقط برای من کمی با بقیهی روزها فرق دارد. گرچه هرچقدر که امروز برای من مهم است برای دیگران یک روز عادی است. روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغههایش میدود . روز مرگ من نیز یک روز عادی خواهد بود. مثل همهی روزهای گرم دیگر . فقط این سالگردها را به خاطر می سپارم تا شاید بهانهای پیدا شود برای .....
تا هستیم در این چرخ کهن ، باید لمس کنیم در کف دستانمان زندگی را، دوستی را، عشق را ، نفرت را ، نفرت را ! دستان یکدیگر را بفشاریم و قدر هم بدانیم چرا که این راه را فقط یکبار طی خواهیم کرد و تکراری در پیاش نخواهد بود.
************************************
انگاری همین دیروز بود که یادداشت ۲۷ سالگیم را نوشتم . چه زود گذشت . برای تجدید خاطره ، همان یادداشت را از آرشیو بیرون کشیدم و دوباره اینجا گذاشتم . محض دلم ! :
من ، محمد ، پسری با کفش های کتانی
من ، محمد 27 سال دارم ! ( این علامت تعجب را نمی دانم چرا اینجا گذاشته ام . بی خیال ... ) . بیست و هفت تابستان پیش در چنین روزی ( دقیقا" ساعت یازده و بیست دقیقه به وقت محلی ) پا به دنیای شما گذاشتم ، در حالی که هیچ تقصیری نداشتم !
هر چه گفتم الان تابستان است فصل مناسبی نیست هوا گرم است ، باشد وقتی دیگر . گفتند نه ، بیا . گفتم خلوت و تنهاییم را دوست دارم ، از در میان جمع بودن وحشت دارم ، بی خیال ما شوید ، گفتند نه . گفتند در قصه ی سرنوشتت نوشته شده سی ام مرداد 59 ، آنهم ساعت یازده و بیست دقیقه به وقت محلی . گفتم حالا نمی شود آن را لاک گرفت ؟ گفتند نه ، گفتم با تراول چه ؟ گفتند نه ، آنقدرها هم که خر تو خر نیست . گفتند تازه هر چه دیرتر بیایی نرخ تورم هم بالاتر می رود و به ضرر ننه و بابایت هست . ما هم گفتیم خیلی خب ، قبول ، می آییم . و آمدیم .

الآن بیست و هفت سال است که آمده ام . هنوز نمی دانم من کیم ؟ اینجا کجاست ؟ اینو کی .... ؟
سالها از پی هم می آیند و می روند ، خیلی سریع . سریعتر از آن که آدم حتی فرصت کند حتی تنبانش را ( Tonbanas) هم بالا بکشد . الآن که این جفنگیات را تقدیم حضورتان می کنم به این می اندیشم که خیلی ها ما را گذاشتند و رفتند (؟) . بیخیال ...
از شما چه پنهان ، چند باری هم دل شکسته ام و ظلم کرده ام ! یکی اش را الآن بگویم : حدودا" ده سال پیش ، شب عاشورا و درحالی که در شلوغی جمعیت ، شیر توزیع می کردند ، یک لیوان شیر را از یک بچه ی کوچولو به زور گرفتم و سر کشیدم ! ( بابا تو دیگه کی هستی ! شمر ( Shemr ) به این شمری هم از این کارها نکرد ) . اما لحظه ای بعد ، پشیمان شدم و برای جبران ، دوبار لیوان آن طفل را پر از شیر کردم و برایش آوردم . اما عذاب وجدان و نفرت از این عملم طوری سراسر وجودم را گرفته بود که به گوشه ای رفتم و زار گریه کردم .
تا جانم گرم است یک اعتراف دیگر هم داشته باشم : یک بار - شش سال پیش - یک بچه را مجبور کردم شش بار پشت سر هم بگوید : " کشتم شپش شپش کش شش پا را " . بنده ی خدا خیلی زجر کشید . این دیگر اوج قساوت بود . خدایا از سر تقصیرات ما در گذر ....
جدای از اینها ، بارها هم شاید ناغافل و ناخواسته ، با حرفهایم و شاید بعضی کارهایم (؟) کسانی را آزرده خاطر نموده باشم که در این فرصت ، از این بزرگواران عذرخواهی نموده و شدیدا" تقاضای عفو و بخشش می نمایم . همچنین برای این عزیزان ، علو درجات و طول عمر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می نمایم . باشد که رستگار شویم ...
والسلام علی عباده الصالحین - محمد فرهمند - گراش - بیست و یکم آگوست سنه ی ۲۰۰۷

سالروز وفات مظهر صبر و استقامت، پیام آور عاشورا و احیاگر نام کربلا
حضرت زینب کبری (علیها السلام)
تسلیت باد

