یادداشت هایی از سفر به تهران و شرکت در همایش فناوری اطلاعات ( قسمت دوم )
.... ساعاتی بعد برای صرف ناهار به سالن سلف سرویس رفتیم و ناهار خوردیم . راس ساعت 30/3 عصر ، همایش ، با سخنرانی پروفسور " لوکس " آغاز شد با آن چهره ی سالخورده و منحصر به فردش . اندوخته های زیادی داشت اما با توجه به سنش ، برای صحبت کردن ، نفس کم می آورد . عمده صحبتهایش در مورد اینترنت و فناوری اطلاعات بود و به سئوالات تعدادی از حاضرین نیز پاسخ داد .

آقای پورفسور لوکس در جمع همراهان ما

البته آقای پورفسور به ماهم افتخار دادند
ساعت 6 عصر ، همه چیز تمام شد . از دانشگاه بیرون آمدیم . تا ساعت 10 شب فرصت داشتیم که بگردیم .دختر خانمها ، گردش در شهر و آقا پسر ها ، رفتن به پارک و سرزمین عجایب را خواستار بودند(آبروی ما را بردند ! ) .
CLOSE UP : اینجا ابتدای خیابان "هنگام " است :
ساعت: پنج وسی دقیقه و ۱ ثانیه: دو دختر خانم قند عسل با فلان سر و وضع ! (استغفرا..)
ساعت : پنج وسی دقیقه و 2 ثانیه ! : همان دو دختر خانم قند عسل با فلان سر و وضع + یک عدد پراید مشکی با یک راننده ی ژیگول میگول
ساعت : پنج و سی دقیقه و 3 ثانیه !: دخترپَر – پراید پَر ! ( خیر باشد انشاءاله - ما که بخیل نیستیم)
بالاخره تصمیم گرفتیم برویم پارک : پارک "ملت" . پس از طی مسیر طولانی به پارک ملت رسیدیم . خسته و بی رمق وارد پارک شدیم . من در همان ابتدا از جمع ، جدا شدم .
CLOSE UP : اینجا همه ی ملت ، دو نفر- دونفر کنار هم نشسته اند و از زندگی می گویند ! حضور انفرادی در این پارک ، بشدت جلب توجه می کند !!
الان ساعت 30/7 عصر است ، بیکار و علاف ، گوشه ای نشسته ام . حوصله راه رفتن هم ندارم . ملت ، همه در حال جنب و جوشند .

یک زن و شوهر جوان ، دوربین دیجیتالشان را به من می دهند وبعد از گرفتن یک ژست عرفانی ! ( همین کارها رو می کنن که چشم و گوش جوون مردم باز می شه ) از من می خواهند در آن وضعیت از آنها عکس بگیرم . خب ما هم که تشنه ی خدمت به ملتیم رویشان را زمین نمی زنیم و در فیگورهای مختلفی از آنها عکس می گیریم . (البته خدا – خدا میکردم که نیروی انتظامی سر نرسد !) .
تعدادی از آقایان در ورودی پارک در حال نصب یک تلوزیون بزرگ به قطر 4 – 5 متر هستند تا ملت حالش را ببرند . پارک بسیار بزرگ و با صفایی است .


بچه های گروه ، کم کم از گوشه و کنار پارک سر و کله ی شان پیدا می شود . یکی پیشنهاد قایق سواری در دریاچه ی پارک را می دهد بقیه هم قبول می کنند . همه ی ما بصورت دو نفره سوار قایق می شویم . دختر خانم ها از نظر تعداد با هم جور در نمی آیند بهمین خاطر یکی از آنها مجبور می شود به اتفاق آقای حراست که جا مانده بود قایق سواری کند ( خدا شانس دهد !) بازار اذیت و شیطنت گرم است .

مسئولین دریاچه ، دائم از طریق بلندگو به بچه های ما تذکر می دهنداما کو گوش شنوا ؟!
ساعت 11 شب به ترمینال غرب برگشتیم . آقای راننده در اتوبوسشان بخواب رفته بودند .
شام را در اتوبوس خوردیم (ساندویج) و بعد ، خوابــــــ ............. .
ساعت 7 صبح : اینجا اصفهونس ! از اتوبوسمان جدا شدیم . قرار است تا ظهر ، اینجا پلاس باشیم . بعضی از دخترا باز هم مانتوهایشان را عوض کرده بودند ( عندالهی اش ما آخرش نفهمیدیم این همشیره ها ، مانتو هایشان را کی و کجا عوض می کنند ! آخه ما که همش توی اتوبوس بودیم ؟ )
ابتدا در یک قهوه خانه سنتی ، صبحانه خوردیم . (خدا ایشاا... سایه ی این قهوه خانه ها و رستوران های سنتی را از سر ما کم نکند و گرنه ما چیکار می کردیم ! ) و بعد بطرف سی و سه پل آمدیم . بازار عکس و فیلم ، حسابی گرم بود .

در حال حرکت به سوی سی و سه پل بودیم که از طرف دانشگاه تماس گرفتند و گفتند : بچه ها باستی پروژه هایشان را تا روز یکشنبه به دکتر شادلو تحویل دهند . حال اکثر بچه ها گرفته شد .
به پل خواجو رسیدیم .

جای باصفایی بود . زیر یکی از دهانه های پل ، پیرمردی در حال خواندن اشعاری با صدای بلند و سوزناک بود و عده ای هم اطرافش ایستاده بودند و گوش فرا می دادند .

عده ا ی از همراهان ما نیز به جمع پیوستند . بعضی از بچه ها ، زیادی رفته بودند توی حس ! حتی یکی از آنها ، تا دو سه ساعت بعد هم گرفته بود . (سوء تفاهم نشه . بنده ی خدا ، چیزی را نگرفته بود ! بلکه منظورم اینه که حالش گرفته بود )

از پیرمرد خواستیم اشعارش را عوض کند و جوان پسند بخواند . او هم رفت تریپ بشکن بشکن ! بقیه هم شروع کردند به دست زدن .
از فرصت استفاده کردم (سوء استفاده ! ) و تعدادی عکس این ور و آن ور از ملت گرفتم .
عکسهایی که دختر خانمها با دور بینهایشان گرفته بودند و همان چند لحظه پیش در اصفهان چاپ کرده بودند را هم دیدیم ( خدا کند این عکسها را به ما هم بدهند ! - استغفرا.... ) .
ساعت 11 ظهر با تعدادی تاکسی بی سیم ، جدا – جدا به ترمینال " صفه " آمدیم . از راننده تاکسی ، علت نامیدن ترمینال به این اسم را جویا شدم که وی علتش را در نزدیکی واقع شدن این محل به کوه صفه عنوان کردند .
بعد از کمی علافی ، بچه ها یواش یواش به ترمینال رسیدند . آقای حراست از فرصت استفاده کرد و تعدادی " گز " را که از بازار تهیه کرده بود را به قیمتی گزاف به بچه ها قالب کرد !
ساعت 45/11 ظهر ، با ذکر یک صلوات ، اتوبوس ما به سمت شیرازبه راه افتاد .
اینبار در اتوبوس ما از سر و صدا ، شلوغی و شیطنت بچه ها اصلا" خبری نیست . ملت همه خوابند ! در واقع دیگر رمقی ندارند که بخواهند شیطنت کنند !

ساعت 30/2 ظهر به آباده رسیدیم . اینجا هم مثل تهران و اصفهان هوا ابری است . بدنبال یک رستوران هستیم تا ناهار بخوریم . بالاخره یک رستوران پیدا شد (البته این یکی دیگر سنتی نبود ! )
ابتدا به سراغ سرویس بهداشتی اش رفتیم ! بعد از اتمام کار (!) با مسئول سرویس بهداشتی با مشکل برخوردیم !(بر سر هزینه ی تخلیه !) در تهران و اصفهان هم همچنین موردی برایمان پیش آمده بود . یکی از دوستان پیشنهاد کرد که بجای جر و بحث ، با این بنده ی خدا وارد گفتمان شویم ! پیشنهادش را پذیرفتیم و خودش به نمایندگی از ما با ایشان وارد گفتمان شدند بالاخره پس از ساعاتی گفتگو و مذاکره ! قرار بر این شد که تا رسیدن به توافق اولیه ، کلیه فعالیت ها (!) بصورت داوطلبانه و نامحدود به حالت تعلیق در آیند !! اینچنین نیز شد و ادامه ی فعالیتها به بعد از صرف ناهار موکول شد ! البته مبلغی نیزبه عنوان علی الحساب بابت فعالیتهای انجام شده به ایشان پرداخت شد !
ناهار را خوردیم و به راه افتادیم .
ساعت 4 عصر : اینجا جاده ی آباده – شیراز است . چهار عدد باطری شارژی دوربین دیجیتالم را در دانشگاه علم و صنعت تهران به یکی از این دختر خانمها دادم که در کیف مبارکشان بگذارند و بعدا" به من باز گردانند . الآن که شارژ باتری دوربینم تمام شده به ایشان گفتم : دختر خاله ، باطری هایم را بده - گفت : " وای ، من ریختمشان دور! " .....

چشمهایم سیاهی رفت ! بدبخت شدم ! باطری های نازنینم .....
ساعت 30/7 شب به شیراز – شهربل و گل گل گل و بلبل – رسیدیم .

قرار شد ساعاتی را در ورودی شهر (دروازه قرآن و باباکوهی ) بگذرانیم . قلبا" این محل را دوست دارم ....
بقیه عکسها را از اینجا ببینید ادامه ندارد

