تبليغاتX
گراش شهر من : يادداشت هاي محمد فرهمند

 حسين بيشتر ازآب   تشنه لبيك بود   اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند               

گراش گراش                  هر روزتان نوروز        گراش گراش         

  

   خب به سلامتی نوروز و سال نو هم از راه رسید . ( البته الان ساعت ۱۱:۱۴نیمه شب است و ظاهرا" هنوز ساعاتی به سال تحویل مانده ) . نمی دونم امسال برای من خیلی زود گذشت یا اینکه برای همه همینطور بود ؟ (لبته منظورم این نبود که خیلی خوش گذشته برام ) . بی خیال ... . بهر حال سالی پر بار و سرشار از انرژی هسته ای را برای شما دوستان آرزو می کنم . موفق باشید .

 

 

2 نوشته شده در  85/12/29ساعت 23:29  توسط محمد فرهمندفر | 

  گراش گراش اندر حکایت فعالیت صلح آمیز اتمی   گراش   

 

        

  

((     و چنین روایت کنند بزرگان ، که اندر زمان ماضی ، دانشجویی لطیف! قصد رجعت به وطن کردی و در جاده ی طهران – قزوین منتظر ماشین بماندی . فی الحال ، کامیونی با راکبی سبیل تا بناگوش ، طرمز بکردی . گویند که راکب ، وی را خوش آمد چه خوش آمدنی ! و بگفت : "کوچولو -- کجا میری ؟" .ودانشجو بگفت : "میرم خونه ی مادر بزرگ -- بخورم پفک نمکی -- چاق بشم - چله بشم بعد میام تو منو .... !". راکب هم گفت : " به یک شرط تو را سوار همی کنم جیگر ! "  و آن اینکه : " اگر در بین راه ، اصوات نابهنجار از خود در بکردی! فی الفور ترتیب تورا دهم!!  "     آن طفل معصوم هم از خود فکری بکرد که من که قرار نیست خویشتن را در ورطه ی چنین بی ادبی اندازم پس چه باک از سوار گشتن ؟ لذا شرط را پذیرفتی و سوار همی شد .

   هنوز دقایقی نبگذشتی که راننده گفت : "  ایف ! ... بوی بدی آمدی ! گوزیدی ؟!  " دانشجو بگفت : " وا اسفا ! به جان جَدی ، من هرگز نگوزیدی !     "  راکب به مسیر ادامه همی داد . لحظاتی چند دوباره بی دلیل گفت : "  گوزیدی هاااااااا ! "  باز آن طفل معصوم قسم همی خورد و هزار دلیل - ردیف ، و هزار بار جرزدی که " بابا نگوزیدم ! " ........................

     در باره ی پایانِ سرنوشت این طفل ، روایت بسیار است! اما روایت شیخ ابو محمد ، معتبرتر بنمود که گوید :

 " ..... در آخرْ هم ، راننده طاب را زکف داد و بی خیال قسم و دلیل آن طفل معصوم بگردید و با گفتن اینکه " دیـــــــــــگه گوزیـــــــــدی " ماشین را به کناری همی زد و ترتیب آن طفل معصوم را همی داد ، چه ترتیبی !     ))

 

     دوستان : قصه ی فوق را پدربزرگم از جد پدریش شنیده بود و برای من تعریف کرده!

من یک نکته ی ظریف در این روایت متوجه شدم و آن هم : شباهت عجیب این قصه با وضعیت مملکتمان می باشد !  واقعیت این است که از بعد از انقلاب (یعنی - به زعم بعضی ها - از تاریخ 1/1/1 به بعد ! ) آمریکا و این کشورهای غربی با خود عهد کرده اند که به هر نحو ممکن ، ترتیب این مملکت را بدهند ! هر روز هم از دری وارد شده اند : یک روز حقوق بشر، روز دیگر تروریسم ، دیگر روز – صلح خاورمیانه و موجودیت اسرائیل و امروز هم فعالیت اتمی (که این آخری دیگر قضیه اش خیلی شیر تو شیر شده ! ) .

       باور کنید اگر ماهم مثل لیبی تمام نیروگاههای بوشهر و اصفهان و نطنز و اراک و... را به همراه تمام دانشمندانمان بار کشتی کنیم (!) و به آمریکا بفرستیم باز هم آنها کوتاه نخواهند آمد و کنار خواهند زد و ... ! )الفاتحه)

    بنظر شما آیا سرنوشت مملکت ما هم به سرنوشت این داستان دچار خواهد شد ؟! آیندگان قضاوت خواهند کرد

   

2 نوشته شده در  85/12/10ساعت 20:48  توسط محمد فرهمندفر |