تبليغاتX
گراش شهر من : يادداشت هاي محمد فرهمند

 حسين بيشتر ازآب   تشنه لبيك بود   اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند               

          گراش  گراش من ، پسری با کفش های کتانی  گراش        

 

 من ، محمد 27 سال دارم ! ( این علامت تعجب را نمی دانم چرا اینجا گذاشته ام . بی خیال ... ) . بیست  و هفت تابستان پیش در چنین روزی ( دقیقا" ساعت یازده و بیست دقیقه به وقت محلی ) پا به دنیای شما گذاشتم ، در حالی که هیچ تقصیری نداشتم !      

  هر چه گفتم الان تابستان است فصل مناسبی نیست هوا گرم است ، باشد وقتی دیگر . گفتند نه ، بیا . گفتم خلوت و تنهاییم را دوست دارم ، از در میان جمع بودن وحشت دارم ، بی خیال ما شوید ، گفتند نه . گفتند در قصه ی سرنوشتت نوشته شده  سی ام مرداد 59 ، آنهم ساعت یازده و بیست دقیقه به وقت محلی . گفتم حالا نمی شود آن را لاک گرفت ؟ گفتند نه ، آنقدرها هم که خر تو خر نیست . گفتند تازه هر چه دیرتر بیایی نرخ تورم هم بالاتر می رود و به ضرر ننه و بابایت هست  .  ما هم گفتیم خیلی خب ، قبول ، می  آییم . و آمدیم .

 

           

 

  الآن بیست و هفت سال است که آمده ام . هنوز نمی دانم کجایم . صاحبخانه ام کیست ؟ اینجا کجاست ؟ اینو کی .... ؟

 مثل همه ی مردم ، ما هم به تقدیر و سرنوشتمان  - هر جور که باشد ، خوب یا بد - راضی هستیم . معتقدم ما در مسیری که خدایمان برایمان مقدر کرده حرکت می کنیم . پس همه چیز مطلقا" خوب و قابل تحمل است . خدایم را شاکرم که نعمت سلامتی بمن داده و هیچ چیز هم در زندگی به اندازه ی سلامتی ارزش ندارد .  فقط وقتی بدبختی دیگران را می بینم دلم می گیرد .

 سالها از پی هم می آیند و می روند ، خیلی سریع . سریعتر از آن که آدم حتی فرصت کند حتی تنبانش را (    Tonbanash) هم بالا بکشد .

 

        

 

   الآن که این جفنگیات را تقدیم حضورتان می کنم به این می اندیشم که خیلی ها اینجا ما را گذاشتند و رفتند (؟) . 

  از شما چه پنهان ،  چند باری هم دل شکسته ام و ظلم کرده ام ! یکی اش را الآن بگویم : حدودا" ده سال پیش ، شب عاشورا و درحالی که در شلوغی جمعیت ، شیر توزیع می کردند ، یک لیوان شیر را از یک بچه ی کوچولو به زور گرفتم و سر کشیدم ! ( بابا تو دیگه کی هستی ! شمر ( Shemr ) به این شمری هم از این کارها نکرد ) . اما لحظه ای بعد ،  پشیمان شدم و  برای جبران ، دوبار لیوان آن طفل را پر از شیر کردم و برایش آوردم . اما عذاب وجدان و نفرت از این عملم طوری سراسر وجودم را گرفته بود که به گوشه ای رفتم و زار گریه کردم .

   تا جانم گرم است یک اعتراف دیگر هم داشته باشم : یک بار -  شش سال پیش -  یک بچه را مجبور کردم شش بار پشت سر هم بگوید : " کشتم شپش شپش کش شش پا را "  . بنده ی خدا خیلی زجر کشید . این دیگر اوج قساوت بود . خدایا از سر تقصیرات ما در گذر ....

  جدای از اینها ، بارها هم شاید ناغافل و ناخواسته ، با حرفهایم و شاید بعضی کارهایم (؟) کسانی را آزرده خاطر نموده باشم که در این فرصت ، از این بزرگواران عذرخواهی نموده و شدیدا" تقاضای عفو و بخشش می نمایم . همچنین برای این عزیزان ، علو درجات و طول عمر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می نمایم . باشد که رستگار شویم ...

 

         والسلام علی عباده الصالحین - محمد فرهمند - گراش - بیست و یکم آگوست ۲۰۰۷ 

 

 

2 نوشته شده در  86/05/30ساعت 11:20  توسط محمد فرهمندفر | 

          گراش خداوند گر زحکمت ببندد دری   زرحمت ببندد در دیگری  (قسمت دوم)        

 

    .... در سال آخر فعالیت هایمان یعنی سال 79 ، ما در اوج پیشرفتمان قرار داشتیم و آماده ی یک جهش بودیم . فکر کنم نشریه ما اولین نشریه رنگی منطقه ( یا حتی استان فارس ) بود و در تهران هم چاپ می شد . تیراژ و فروش آن و حتی نرخ و درآمد آگهی هایمان در آن زمان حتی از خیلی از نشریات فعلی منطقه هم بیشتر بود . تا اینکه در آن سالها ترمز دستیمان را کشیدند .

 

          

              این عکس ، هیچ ربطی به مطلب ندارد . عشقی آن را اینجا گذاشته ام .

 

  حکایت ما شبیه حکایت سر بریدن شیر های جنگل شده بود ! بد نیست اول آن حکایت را برایتان تعریف کنم : ((  پدر بزرگم خدابیامرزی تعریف می کرد : از طرف حاکم اطلاعیه ای زدند که آقا از فردا هر چی شیره توی جنگل می خواهیم بگیریم و سر ببریم . از فردای همان روز ، یه عده ریختند توی جنگل برای شیر گرفتن ( منظورم شیر جنگله ) و سر بریدن . این وسط ، دیدن یه خرگوشی بار و بندیلشو انداخته پشت کولشو و  د بدو (de bodow ) . به یه زحمتی اون بنده خدا رو گرفتن و بهش گفتن : آبجی چرا داری در میری ؟ خرگوشه گفت : مگه خبر ندارین شیرها رو دارن می گیرن و سر می برن ؟ گفتند خب عزیز دل برادر، شیر هارو دارن می گیرند شما چرا داری در می ری ؟ خرگوشه گفت : آخه اول دارن می گیرند و سر می برند بعد نگاه می کنن که ببینم شیری ، روباهی ، پلنگی ، ملنگی ، مشنگی ، ....... چی هستی ؟    ))

 

                    

                بنظرتون این بنده ی خدا از چه چیزی داره می ترسه ؟

 

   حکایت ما هم شده بود درست شبیه اون خرگوشه ! اگه یادتون باشه سال 79 تعداد زیادی از روزنامه ها را در راه رضای خدا بصورت فله ای بستند. ما هم داشتیم کرکره را پائین می کشیدیم و در می رفتیم که یقمون را گرفتند ! آن هم به چه جرمی ؟! توهین به .... ( می ترسم بگم . هنوز هم تنم می لرزه ! ناجوانمردانه و حرف زور بود ) . مطلبی در آن نشریه نوشته شده بود که ما هم ننوشته بودیم ( یک روز بچه ام بزرگ می شه و انتقاممو ازت می گیره محمد خواجه پور ) ولی چون ما سردبیر و مدیر مسئول آن نشریه بودیم یقه ی ما را گرفتند . گفتند آقا شما چون در این مطلب به فلان سازمان توهین کرده اید و این سازمان هم غیر مستقیم زیر نظر فلان سازمان هست و فلان سازمان هم غیر مستقیم زیر نظر فلان مقام مملکتی هست پس شما غیر مستقیم به آن مقام توهین کرده اید ! ( جل الخالق ! خدایا ما را بکش .......... آخه این دیگه چجور مملکتیه ؟ ) .

 

                                   

  هر چه گفتیم بابا بیخیال ، این یک کلمه است و در فلان کتاب هم آمده و اصلا" توهین هم نیست . دوما" چرا اینجور ناعادلانه به دیگران ربطش می دهید ؟ سوما" ، تازه ما هم انصافا" یکی از ارادتمندان این شخصیت و نظام هستیم و سوابقمان هم این را مشخص و ثابت می کند . ولی هر چه گفتیم ، به کتشان نرفت که نرفت . ( البته یه مقداریش رو که قبول کردن و الا که ما الان اینجا نبودیم ! کجا بودیم ؟  : لب حوض کوثر ! )

  یک سالی را درگیر دادگاه های عمومی ، خصوصی ، انقلاب و غیره بودیم .............. .

 

                              

 

به خیر گذشت ...

   نشریه مان توقیف شد . خبرش هم قاطی خبر های بعضی روزنامه های آن زمان نظیر همشهری ، خبر و ... آمد . خیلی ها به ما نامه نوشتند و اظهار همدردی کردند ( همشو الان داریم ) .

  ما سالهاست که دیگر نمی نویسیم . دیگر نوشتن را هم دوست نداریم . اصلا" خر  ما  از کرگی دم نداشت . شده ایم ماست کم چربی که برای هیچکس خطری ندارد . بی خطر بی خطر .... .   باشد که رستگار شویم .

 

 

2 نوشته شده در  86/05/16ساعت 22:50  توسط محمد فرهمندفر | 

 گراش      تابستان هم از راه رسید      گراش

 

خب ، تابستان هم از راه رسیده و اوضاع و احوالات ما هم کمی آرامتر و قابل تحمل تر شده است . از امتحانات پایان ترم هم فقط یک Presentation   مونده . اینجا هم که کرکره ی دانشگاه را پایین کشیده ایم و قصد نداریم تابستون ، درسی را ارائه بدهیم .

 

                 

                    این عکس ، هیچ ربطی به مطلب ندارد لطفا"بی جهت دنبال ربطش نگردید .

                                                ( عشقی اون رو اینجا گذاشته ام )

 

 

  این اندک وقت آزادی را هم که برایم پیدا شده می خواهم طبق روال تابستانهای گذشته ، کلاس شطرنج بگذارم . روی قالب سایتم هم دارم کار می کنم و بزودی یک تغیرات اساسی در آن خواهم داد . یکی دو سایت دیگر از جمله سایت هیات شطرنج گراش و سایت دانشگاه  را هم می خواهم سر فرصت ، روبراهشان کنم .

اگر وقتی هم اضاف آمد دوست دارم بروم لب دریا و دنبال بچه هایمان بگذارم . ( تا خدا چه خواهد )

               

 از لوازم سرقتی ام هم بگویم که هیچکدامشان پیدا نشدند و دیگر خبری هم از آن دزد نامرد نشد . باور کنید یه روز بچه ام بزرگ می شه و انتقاممو از همشون می گیره . ( به سبک فیلمهای هندی ) .

 

  از این حرف ها بگذریم CD .  های یانگوم ( جواهری در قصر یا بهتره بگویم جواهراتی در قصر ! ) را هم گیر آورده ام . ( حالا چرا چپ چپ نگاه می کنید ؟  سی دی ها را برای مامانم خریده ام ) . هر 54 قسمت آن ( بدون سانسور) همراه با پشت صحنه ی فیلم ، موسیقی متن و ...  . کلا" در پنج DVD  ارائه شده . راویان می‌گویند در نسخه بدون سانسور سریال، گاهی اوقات اتفاقات خاصی می‌افتد .

 

                  

                                               یانگوم

 

  کیفیتش خارق العاده است . می خواهم سر فرصت بنشینم و اون ها رو نگاه کنم ( مخصوصا" پشت صحنه ها و حواشی آن را ) . اگر کسی این  DVD  ها رو می خواهد به من Mail   بزنه تا بنحوی برایش بفرستم  و کپی بزنه و بهم برگردونه . ( بدون هزینه و بدون درد )  . البته اگر همشهری باشه یا فوقش از شهرهای اطراف باشه راحت ترم . 

  چند عکس از این سریال را هم این پایین گذاشته ام . فقط به خاطر تو . البته از این خاله زنک بازی ها خوشم نمی آید ولی خب دیگه ، باید به فکر دل این جوون ها هم بود .

 

            

                             تصویری از مراسم عروسی یانگوم

 

  اسمش رو درست یادم نیست ولی فکر کنم یونسن (؟) بهش می گفتند .

  ما که اخرش نفهمیدیم بچه ی خوبیه یا بدیه ؟ ولی بنظر بچه ی بدی نمیاد.

 

        

           یونسن یکی از بازیگران جواهری در قصر ( پس از اندکی تعدیل )

              من نمی دونم با وجود دختر به این نازی ، چرا افسره به این یانگوم پیله کرده ؟

 

 روزی که بانو هن مرد ، در بعضی از شهر های کشورمان اعلامیه ترحیم زدند !

 

        

                       یانگوم و بانو هن ( دو کاراکتر اصلی این سریال)

       ( بانو هن ، از شما انتظار بیشتری میرفت . خیلی براتون متاسفم )

 

 و اما یانگوم . یانگوم در اوایل قرن 16 میزیسته و تنها پزشک زن دربار در تاریخ کره بوده است. نام وی هفت بار در سالنامه تاریخ جیسون ذکر شده اما جزئیات زیادی در مورد وی به ثبت نرسیده است. از جمله اطلاعات کمی که درباره ی او وجود دارد این است که پادشاه یانگ یونگ از اطلاعات پزشکی وی بسیار راضی بوده و به او اعتماد کامل داشته چنان که مراقبت های پزشکی کلیه اعضای خانواده ی سلطنتی را به وی سپرده بود.


 

       

                         یانگ آی لی ( همان یانگوم خودمان )

 

 

            ضمنا" این افسر " مین جان هو " هم خیلی آدم تیزیه !

                          بد جوری به یانگوم پیله کرده .

                                  عرض نکردم ؟ 

 

 

     

 

         افسر "مین  هو" خطاب به یانگوم : تو عزیز دلمی دل انگیز 

                  واااای اگر اسلام دست و بال ما را نبسته بود ...

 

 

                         

       ولی ظاهرا" اسلام هم نتونسته دست و بال این جوون رو ببنده :

 

     

        لطفا" گیر ندهید . تا اینجا ، همه چیز مطابق قوانین جمهوری اسلامی می باشد .  

 

       البته خدای نکرده ، سوء تفاهم نشه . هیچ خبری نیست .

فقط افسر "مین" می خواد یه چیزی توی گوش یانگوم بگه ولی یانگوم نمی زاره . همش همین .

                        

  ( من نمی دونم چرا ما ایرونی ها عادت داریم تو کار همه سرک بکشیم ؟

  آخه عزیز من ، تو بشین فیلمتو نگاه کن ، چیکار داری به طفل مردم که

     توی چه پوزیشنیه ؟ )

   

         البته خداییش ، من هم یواش یواش یه کم دارم برای یانگوم

         احساس خطر می کنم . ولی انشاء الله که بزه !  اینجا ( ۱۸۰+)

                       

                                 

          حالا ما هم که بخیل نیستیم . خیرشو ببینی "مین جو" .

 

     

        لطفا"عزیزانی که ناراحتی قلبی دارند این تصاویر را نگاه نکنند

 

   باور کنید اگر ما هم  یه کم مثل این افسره ، تیز بودیم اونوقت جامون اینجا نبود ! ( کجا بود ؟  زندان عادل آباد شیراز ! )

    من تنها پنج شش قسمت از سریال را دیده‌ام  . بنابراین اگر در تلفظ اسامی شخصیتهای سریال ایرادی می‌بینید به حساب کم‌سوادی‌ام بگذارید. باشد که رستگار شویم .

 

   فرهمند ، جوانیت رفت و پیری شد دچارت و هیچ . (۵/۴/۸۶)

 

 

2 نوشته شده در  86/05/15ساعت 22:42  توسط محمد فرهمندفر | 

         گراش خداوند گر زحکمت ببندد دری   زرحمت ببندد در دیگری  (قسمت اول)        

   

   من مقدمه ی خاصی برای این مطلب به ذهنم نمی رسد . مدتهاست دوست دارم از شهرم گراش بنویسم . اما فکر کنم فعلا" هستند کسانی که از گراش می نویسند و خوب هم می نویسند . پس فعلا"  بیخیال آن می شوم . بگذریم ..... .  سالها پیش در عنفوان جوانی ! روزهای پر تنشی را پشت سر گذاشته ام . دوست نداشتم این موضوع را نبش قبر کنم اما خیلی ها می پرسند . پس بهتر دیدم بنویسم و واضح هم بنویسم . می پرسند قضیه ی سال 79 چه بود و چرا شما را گرفتند ؟ (!)

 

         

            وقتی حرف از گرفتن می آید یاد این بدبخت می افتم . بیچاره

 

   بایستی این توضیح را بدهم که اولا" کلمه ی " گرفتند" کلمه ی قشنگی نیست . ما فقط چند ساعتی را در خدمت عزیزان بودیم و بطور فیزیکی با هم گفتمان داشتیم !  البته آنها با ما گفتمان داشتند . ما فقط گوش می دادیم ! گفتمانشان هم همه اش فیزیکی نبود . کمی کار نرم افزاری هم قاطی اش می کردند ! اما آنچه مهم بود این بود که در جریان این گفتگوها ، نه سرمان به شیئی  سخت برخورد کرد و نه شیئی سختی به سر ما خورد !  بهر حال خیلی خوش گذشت . جای شما خالی ! ( سئوال : فرهمند ، موضوع گفتمان هایتان چه بود ؟ جواب : اصولا" گفتگو هایمان حول محورهای زیر بود : بررسی تحولات لبنان پس از جنگ 33 روزه لبنان ! بررسی تاثیر کاهش برابری ارزش دلار در برابر یورو در اقتصاد ونزوئلا و بررسی تعیین میزان سهمیه سوخت آمبولانس ها ! ) .  این یک . و اما دوما" :

   جرم ما یک جرم مطبوعاتی یا بقول خودشان سیاسی بود و الا ما نه از دیوار کسی بالا رفته بودیم ، نه مال کسی را بالا کشیده بودیم ، نه مال کسی را پائین کشیده بودیم ، نه کلاه سر کسی گذاشته بودیم ، نه کار خلاف شرع کرده بودیم نه کار خلاف عفت ، عزت ، عشرت ، کلثوم و این جور جفنگیات . حالا قضیه اش چه بود ؟ : من از سال 77 بهمراه دوست همیشگی ام حسین همایون ، نشریه ای را چاپ و منتشر می کردیم و عزیزانی هم بعنوان " مزدور قلم بدست "  در بخشهای تحریریه ، صفحه آرائی و ... با ما همکاری می کردند . بد نیست از یاران اصلی نشریه : محمد علی شاه محمدی ، اسماعیل فقیهی و دیگر دوستانم ( ؟ ) در اینجا نام ببرم .

 

 

         

                           این هم همان نشریه ی خدابیامرزی

 در سال آخر فعالیت هایمان یعنی سال 79 ، ما در اوج پیشرفتمان قرار داشتیم و آماده ی یک جهش بودیم . فکر کنم نشریه ما اولین نشریه رنگی منطقه ( یا حتی استان فارس ) بود و در تهران هم چاپ می شد . تیراژ و فروش آن و حتی نرخ و درآمد آگهی هایمان در آن زمان حتی از خیلی از نشریات فعلی منطقه هم بیشتر بود . تا اینکه در آن سالها ترمز دستیمان را کشیدند . حکایت ما شبیه حکایت سر بریدن شیر های جنگل شده بود ! ...........

                       ( ادامه این مطلب را در پست بعدی بخوانید )

 

2 نوشته شده در  86/05/14ساعت 22:52  توسط محمد فرهمندفر | 

             گراش  گراش وقتی فرهمند آشپز می شود (۱)  گراش        

 

   کلا" خیلی کم آشپزی می کنم . ( چون چیزی بلد نیستم ) . تنها غذاهایی که بلدم اینها هستند : تخم و گرجه ، تخم و سیب زمینی ، تخم و شود (sheved) ، تخم مرغ ( نیمرو) ، تخم و هویج (؟) و تخم غیره ... .  البته به جز اینها ، چای هم بلدم درست کنم ! ( خدایا شکرت ، شکر ) .

 

              

          

                     

                  محمود جان ، پاشو که اوضاع خیلی بیریخته . نخواب ..

 

  چندی پیش بدلیل مسافرت اهل خانه به شیراز ، مجبور بودم چند روزی را خودم غذا درست کنم . فاجعه بود ! خدایا دیگر هیچ وقت همچین آزمون سختی را پیش پای من مگذار ! (آمین) . در آن چند روز ، دیگر از ساندویج خوردن و غذاهای آماده ، خسته شده بودم . اصلا" هم تصمیم نداشتم به خانه ی نزدیکان بروم . این بود که تصمیم گرفتم ( تصمیم کبری ) که روی پای خودم بایستم ! به خودم گفتم فرهمند ! مگر تو چه چیزت از یانگوم کمتر است که نتوانی آشپزی کنی ؟! خوشکل نیستی ؟ .... که نیستی ! ( به جهنم ! ) اراده و پشتکار نداری ؟ که داری . سنت به سن او نمی خورد ؟ که می خورد ، فقط یک " افسر مین" کم داری که آن هم خدا کریم است ، شاید هم خدا یکی بهترش را بهت داد ( مثلا" یه چیزی توی مایه های هانیه توسلی یا آناهیتا همتی ) . خلاصه ، رفتم سر مغازه و مقداری سوسیس خریدم و پس از کباب کردن و تزئینات لازم ، آماده ی خوردن آن شدم . اما اولین لقمه ای که خوردم احساس کردم غذا وحشتناک شیرین است ! لقمه بعدی را هم خوردم دیدم نه ، شیرین است ! . همه ی غذا را خالی کردم توی سطل آشغال ! باز رفتم سر مغازه و این بار همبر خریدم .

 

                           

           

     این تصویر ، هیچ ربطی به مطلب ندارد لطفا" دنبلا مقصر هم نگردید

 

  پس از ساعاتی علافی ( الافی ؟) غذا آماده شد . اما باز اولین لقمه را که خوردم دیدم بشدت شیرین است ! اعصابم خرد شد . گفتم خدایا این دیگر چه بدبختی است که ما را دچارش کرده ای ؟ رفتم سر مغازه و کلی سر و صدا کردم ! ( دروغ میگویم ، هیچ وقت سر کسی داد نزده ام ) گفتم آخر پدرمن ، این چیه که به من دادی ؟ از من اصرار که همبرشون شیرینه از آنها اصرار که نه مگه می شه ؟ ....  به خانه آمدم و یک ران و سینه ی مرغ را از یخچال بیرون آوردم و مشغول سرخ کردن آن شدم . .... ( مدعی العموم :  چگونه این فرد معلوم الحال به خود اجازه می دهد با سوء استفاده از تسامح و تساهل متولیان امر ، با به کار بردن دو لفظ رکیک ران و سینه که با روشی مذبوحانه ای آنها را به مرغ نسبت داده ، فضای معنوی و فاخر این ماه مبارک را آلوده نماید ؟ آیا خود ما حاضریم در حضور خانواده ی خود به ران و سینه مرغ کوچکترین اشاره ای داشته باشیم؟ ) . غذا آماده شد . اما این هم شیرین بود ! دیگر داغ کرده بودم . زنگ زدم خانه ی همسایه . گفتم ........     

        

                         دنباله این مطلب را بزودی خواهم نوشت

 

( من نمی دانم چرا هر وقت می خواهم چیزی بنویسم ، طولانی از آب در میاید .  وقتی نوشتن کتابم را هم شروع کردم فکر نمی کردم بیشتر از 70 یا 80 صفحه شود ولی 147 صفحه شد ! .... راستی شما حدس بزنید دنباله این مطلب چه خواهد شد  ) ۱۱/۷/۸۶

 

2 نوشته شده در  86/05/14ساعت 21:24  توسط محمد فرهمندفر | 
           گراش  گراش وقتی فرهمند آشپز می شود (۲)  گراش        

  ..... غذا آماده شد . اما این هم شیرین بود ! دیگه قاطی کرده بودم .  به خانه ی همسایه زنگ زدم . گفتم لطفا" دختر کوچولویتان را بفرستید کارشون دارم . آن ها هم طفلشان را فرستادند . دخترک را به داخل آوردم و فی الفور یک لقمه از آن غذا را به او دادم  . گفتم دخترم ، شیرینه ؟ گفت نه ، شوره !! یه لقمه ی دیگه بهش دادم گفتم حالا ؟ فکر کرد و گفت : شیرینه ! برای اینکه مطمئن شوم ، یه لقمه ی دیگر هم به مادمازل دادم گفتم حالا چی ؟ گفت تلخه !  دیگه داشتم دیوونه می شدم . دستهام رو گرفتم روی گوشش و یک جیغ بنفش زدم ! بچه ترسید . او را فرستادم پی کارش .

 

                   

                     خاتمی جان ، کاشکی کمربندتو زودتر محکم کرده بودی

 

  دیگر مطمئن شده بودم که مشکل از من است ! سریع زنگ زدم دکتر ف... . گفتم دکتر جان بدادم برسید ! هر چی می خورم شیرینه . دکتر هم طبق معمول بدون مقدمه گفت : آب میوه نخور ، نوشابه نخور ، سرخ کردنی نخور و غیره ! ....  . ( خب چه ربطی داشت ؟  )  شب را گرسنه خوابیدم . اشک در چشمانم حلقه زده بود ! صبح از فرط بی حالی و بی رمقی نه به دکتر رفتم و نه به اداره ام . می ترسیدم بروم دور یخچال و چیزی دست و پا کنم . می ترسیدم شیرین در بیاید . عصر شد . چشمهایم را باز کردم دیدم اهل و عیال آمده اند ( عیالم کجا بود ! ) . مادرم با توجه به سوابقم (!) و ضعف و بی حالیم پی برده بود که چیزی نخورده ام . از دستم هم عصبانی بود که چرا نتوانسته ام یه کوفتی زهرماری چیزی برای خودم دست و پا کنم تا به این وضع نیفتم .

 

             

               تصویر همسر آقای بوش از یک زاویه ی مناسب ! ( خدایا ما را ببخش )

 

   یک ساعتی نگذشته بود که دلیل آن همه مصیبت مشخص شد ! مادرم ظرف روغن را ( یه چیزی توی مایه های ظرف روغن مایع لاله یا لادن ! ) آورد و گفت محتویات این شیشه را شما خالی کرده ای ؟ گفتم بععله . گفت چیکارش کردی ؟ گفتم باهاش همبر و سوسیس سرخ کردم ! ..........  گفت : آخه بدبخت ! کدوم آدم عاقلی تا حالا با شیره ی قند همبر سرخ کرده ؟! ...

 

              

              توضیح این یکی عکس را خودتان پیدا کنید من که دیگر عقلم قد نمی دهد

                            

 

  دنیا دور سرم چرخید ! یعنی من به جای روغن ، با شیره قند  همبر کباب کرده بودم ؟! .......... 

 البته خداییش تقصیری هم نداشتم .  آخر، ظرف روغن و آن شیره ی قند ، هر دو مثل هم و هر دو زرد رنگ بودند .... ( آخه پسر خوب ! مگه هر چی زرد رنگه روغنه ؟ )

 

  خدایا ........ از سر تقصیرات ما که نگذشتی ، حداقل از سر تقصیرات بچه هایمان در گذر .

آمین یا رب العالمین

 

       وسلام علی عباده الصالحین – محمد فرهمند  – رمضان المبارک سنه 1422 ه.ق (۱۹/۷/۸۶)

 

2 نوشته شده در  86/05/14ساعت 0:48  توسط محمد فرهمندفر |