زندگی دو چیز به من آموخت .... اولیش را که یادم رفته ، دومیش را هم هر چه فکر می کنم اصلا" یادم نمی آید ! خدایا حداقل ، این یک مقدار حافظه ای که برایم مانده را از ما نگیر ، آخر نمی خواهم شب اول قبر ، شرمنده ی نکیر و منکر بشوم ( و نتوانم به سوالات تستی و تشریحیشان جواب بدهم ) .
خدایا ... چقدر همه چیز شیر تو شیر شده ! میشه بسّه دیگه لطفا"؟ نمی دونم تا حالا این حس لطیف بهتون دست داده که با تمام وجود دوست داشته باشین یکی با تبر (طبر؟) محکم بزنه توی سرتون ؟ ... آخ چه احساس لطیفیه ...
گراش گراش لیله القدر خیر من الف شهر گراش
باز هم شب های قدر تو فرا رسید ... خدایا روزهایت چقدر زود می گذرند ...

چگونه فراموش کنم شب قدر پنج سال پیشت را ... آن شب دوباره مرا متولد کردی ، دوباره ، پاک پاک ... زلال زلال مثل آب ... سبک و راحت مثل پر کاه ... ولی باز هم همه چیز خراب شد ...خرابش کردم ...

