مثل هیچکس
و بار دیگر یاد گذشته ها می افتم . از اولین تصور ها و تصویرهای بی کلامه سه یا چهارسالگی تا مدرسه ، از مدرسه تا مدرسه ، از کنکور تا دانشگاه ، از دانشگاه تا کار و از کار تا کار و از زندگی تا امروز ...

اما من همیشه دیروزم را بیش تر از امروزم دوست داشته ام ..
امروز یک روز معمولیست ، مثل بقیهی روزها، مثل هر روز گرم دیگری . و من امروز 28 بار به دور خورشید سوزان چرخیدهام . روز تولد من البته فقط برای من کمی با بقیهی روزها فرق دارد. گرچه هرچقدر که امروز برای من مهم است برای دیگران یک روز عادی است. روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغههایش میدود . روز مرگ من نیز یک روز عادی خواهد بود. مثل همهی روزهای گرم دیگر . فقط این سالگردها را به خاطر می سپارم تا شاید بهانهای پیدا شود برای .....
تا هستیم در این چرخ کهن ، باید لمس کنیم در کف دستانمان زندگی را، دوستی را، عشق را ، نفرت را ، نفرت را ! دستان یکدیگر را بفشاریم و قدر هم بدانیم چرا که این راه را فقط یکبار طی خواهیم کرد و تکراری در پیاش نخواهد بود.
************************************
انگاری همین دیروز بود که یادداشت ۲۷ سالگیم را نوشتم . چه زود گذشت . برای تجدید خاطره ، همان یادداشت را از آرشیو بیرون کشیدم و دوباره اینجا گذاشتم . محض دلم ! :
من ، محمد ، پسری با کفش های کتانی
من ، محمد 27 سال دارم ! ( این علامت تعجب را نمی دانم چرا اینجا گذاشته ام . بی خیال ... ) . بیست و هفت تابستان پیش در چنین روزی ( دقیقا" ساعت یازده و بیست دقیقه به وقت محلی ) پا به دنیای شما گذاشتم ، در حالی که هیچ تقصیری نداشتم !
هر چه گفتم الان تابستان است فصل مناسبی نیست هوا گرم است ، باشد وقتی دیگر . گفتند نه ، بیا . گفتم خلوت و تنهاییم را دوست دارم ، از در میان جمع بودن وحشت دارم ، بی خیال ما شوید ، گفتند نه . گفتند در قصه ی سرنوشتت نوشته شده سی ام مرداد 59 ، آنهم ساعت یازده و بیست دقیقه به وقت محلی . گفتم حالا نمی شود آن را لاک گرفت ؟ گفتند نه ، آنقدرها هم که خر تو خر نیست . گفتند تازه هر چه دیرتر بیایی نرخ تورم هم بالاتر می رود و به ضرر ننه و بابایت هست . ما هم گفتیم خیلی خب ، قبول ، می آییم . و آمدیم .

الآن بیست و هفت سال است که آمده ام . هنوز نمی دانم من کیم ؟ اینجا کجاست ؟ اینو کی .... ؟
سالها از پی هم می آیند و می روند ، خیلی سریع . سریعتر از آن که آدم حتی فرصت کند حتی تنبانش را ( Tonbanas) هم بالا بکشد . الآن که این جفنگیات را تقدیم حضورتان می کنم به این می اندیشم که خیلی ها ما را گذاشتند و رفتند (؟) . بیخیال ...
از شما چه پنهان ، چند باری هم دل شکسته ام ! یکی اش را الآن بگویم : حدودا" ده سال پیش ، شب عاشورا و درحالی که در شلوغی جمعیت ، شیر توزیع می کردند ، یک لیوان شیر را از یک بچه ی کوچولو به زور گرفتم و سر کشیدم ! ( بابا تو دیگه کی هستی ! شمر ( Shemr ) به این شمری هم از این کارها نکرد ) . اما لحظه ای بعد ، پشیمان شدم و برای جبران ، دوبار لیوان آن طفل را پر از شیر کردم و برایش آوردم . اما عذاب وجدان و نفرت از این عملم طوری سراسر وجودم را گرفته بود که به گوشه ای رفتم و زار گریه کردم .
تا جانم گرم است یک اعتراف دیگر هم داشته باشم : یک بار - شش سال پیش - یک بچه را مجبور کردم شش بار پشت سر هم بگوید : " کشتم شپش شپش کش شش پا را " . بنده ی خدا خیلی زجر کشید . این دیگر اوج قساوت بود . خدایا از سر تقصیرات ما در گذر ....
جدای از اینها ، بارها هم شاید ناغافل و ناخواسته ، با حرفهایم و شاید بعضی کارهایم (؟) کسانی را آزرده خاطر نموده باشم که در این فرصت ، از این بزرگواران عذرخواهی نموده و شدیدا" تقاضای عفو و بخشش می نمایم . همچنین برای این عزیزان ، علو درجات و طول عمر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می نمایم . باشد که رستگار شویم ...
والسلام علی عباده الصالحین - محمد فرهمند - گراش - بیست و یکم آگوست سنه ی ۲۰۰۷
