تبليغاتX
گراش شهر من : يادداشت هاي محمد فرهمند

 حسين بيشتر ازآب   تشنه لبيك بود   اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند               

                یادی از شهدایی که فراموش شدند            

    چند وقتيست که درگير خواندن کتابي به نام " دا " شده ام . ذکر خيرش را شنيده بودم و وقتي هم در جايي خواندم که اين کتاب ، يکي از کتاب هاي مورد علاقه ي رهبريست ، بيشتر ترغيب شدم تا در پي آن باشم . آخه وقتي رهبرِ يک مملکت ، با اين همه دغدغه هاي فکري ، کاري و مسئوليت هاي خطيرش ، براي خواندن يک کتاب 800 صفحه اي از يک نويسنده ي گمنام ، وقت مي گذارد ، قطعا" آن کتاب ارزشِ خواندنش را دارد . کتاب را خيلي اتفاقي توي ويترينِ يکي از کتابفروشي هاي خيابان انقلابِ تهران ديدم و بي معطلي آن را خريدم . 

" دا " اسمِ مادرِ سیده زهرا - راوی داستان ـ است

 " دا "  روايتِ خاطراتِ سيده زهرا حسيني از سالهاي محاصره ی خرمشهر توسطِ برادرانِ عراقيمان است . این دختر 17 ساله ساکن خرمشهر ، وقايع روزهای اولِ جنگ را چنان زيبا و شفاف تعریف می کند که با تمام وجود  احساس مي کني انگار  در آن زمان ، آنجا حضور داشته اي .  

 

روزنامه ها : قبرستان ها مکانیزه می شوند

 اين کتاب ، روحِ آدم را بدجوري چنگ مي‌زند. در سراسر داستان ،با سيده زهرا هم‌ذات پنداري مي کني ، با غمهایش غمگین می شوی و با شادی هایش شاد .  لحظه ی وداع با پدرش چه احساسِ عجيبي دارد.....  و تو هم با سيده زهرا احساس مي‌کني پدر ديگر برنمي‌گردد ...  از مظلوميتِ خرمشهر و خرمشهري ها بُغض مي کني . از رشادت ها و دليري هاي مردماني مي نالي که بي دفاع و بي سلاح ، يک ماه ، خرمشهر را نگاه داشتند . از خيانت ها ميشنوي .

 در قسمت هايي از داستان که سيده زهرا  ، روزهاي شهادتِ علي - برادرش -  را روايت مي کرد  ، غبارِ غم و اندوه ، دلم را فرا گرفته بود . باور کنيد احساس مي کردم من هم داغدارم . انگار من هم قسمتي از داستان شده بودم ...

 

2 نوشته شده در  88/08/27ساعت 0:5  توسط محمد فرهمندفر | 

                    وقتی زمان نمی گذرد                  

  خدا نگهش داره انشاءاله مادر بزرگ رو . همین چند روز پیش بود ، هی به موبایلش نگاه می کرد و می خندید . بهش گفتیم چیه می خندی مادر جان ؟     گفت : " اس ام اس برام اومده " .     گفتیم خب بگو ما هم بخندیم . 
گفت : " نمی دونم کیه ، ولی هی می فرسته :  Battery  Low  !  "

  کلا" پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها آدم های جالبی هستند . معدن صفا و سادگی اند . هیچوقت اون جمله ی آخریه پدربزرگم رو فراموش نمی کنم که با حالتی از ناامیدی و استیصال به من گفت : " پسرم ، هر وقت کسی رو دیدی احساس کردی میخواد با تمام وجود ،  بغلت کنه ،  و فقط تو می بینیش ، زبونت بند اومده ، صدایی نمیشنوی و زمان نمیگذره ،   مطمئن باش اون عزراعیله . "

 

2 نوشته شده در  88/08/16ساعت 0:5  توسط محمد فرهمندفر |