زندگی دو چیز به من آموخت .... اولیش را که یادم رفته ، دومیش را هم هر چه فکر می کنم اصلا" یادم نمی آید ! خدایا حداقل ، این یک مقدار حافظه ای که برایم مانده را از ما نگیر ، آخر نمی خواهم شب اول قبر ، شرمنده ی نکیر و منکر بشوم ( و نتوانم به سوالات تستی و تشریحیشان جواب بدهم ) .
خدایا ... چقدر همه چیز شیر تو شیر شده ! میشه بسّه دیگه لطفا"؟ نمی دونم تا حالا این حس لطیف بهتون دست داده که با تمام وجود دوست داشته باشین یکی با تبر (طبر؟) محکم بزنه توی سرتون ؟ ... آخ چه احساس لطیفیه ...

