تبليغاتX
گراش شهر من : يادداشت هاي محمد فرهمند

 حسين بيشتر ازآب   تشنه لبيك بود   اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند               

                        گراش  گراش میم ، مثل زندگی  گراش         

  زندگی دو چیز به من آموخت .... اولیش را که یادم رفته ، دومیش را هم هر چه فکر می کنم اصلا" یادم نمی آید !  خدایا حداقل ، این یک مقدار حافظه ای که برایم مانده را از ما نگیر ، آخر نمی خواهم شب اول قبر ، شرمنده ی نکیر و منکر بشوم ( و نتوانم به سوالات تستی و تشریحیشان جواب بدهم ) . 

                

  خدایا ...  چقدر همه چیز شیر تو شیر شده ! میشه بسّه دیگه لطفا"؟  نمی دونم تا حالا این حس لطیف بهتون دست داده که با تمام وجود دوست داشته باشین یکی با تبر (طبر؟) محکم بزنه توی سرتون ؟ ... آخ چه احساس لطیفیه ...

 

2 نوشته شده در  86/07/25ساعت 18:40  توسط محمد فرهمندفر |