... همیشه سر کلاس ، توی فکر و خیال خودم بودم . بعضی مواقع هم با خدایم حرف می زدم !

عزیز متشکرم از بابت ویرایش عکس ها
متنی که در زیر مشاهده می کنید ، گفتگو های کودکانه ام با خداوندِ بزرگ است که اخیرا" از جعبه ی سیاهم بدست آمده و خواندنش خالی از لطف نیست :
خداي عزيز!
به جاي اينکه بگذاري مردم بميرند و مجبور باشي آدماي جديد بيافريني، چرا کساني را که هستند، حفظ نميکني؟
خداي عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگه هر کدوم يک اتاق جداگانه داشتن ، همديگه رو نميکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
خداي عزيز!
راست بگو ، آيا تو واقعاً ميخواستي زرافه اينطوري باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
خداي عزيز!
چه کسي دور کشورها خط ميکشه ؟ اگر کار توئه ، بگو چرا همچین کاری می کنی ؟
خداي عزيز!
لطفاً برام يه بسته مداد شمعی بفرست. من قبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. ميتوني دربارش پرس و جو کني.
خداي عزيز!
دوستم يه چيزايي درباره به دنيا آمدن بچهها می گفت ، اما اون دروغ داره میگه مگه نه؟
خداي عزيز!
لازم نيست نگران من باشي. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه ميکنم.
........
همکلاسی های تقریبا" نازنین و جورواجورم را هم قاعدتا" نمی توانم فراموش کنم . مخصوصا" بر و بچ دوران دبیرستان را . یک جمعِ " یک دست " و صمیمی . ولی سالهاست که دیگر آن جمع ، " جمع " نیست و بقول فرانسوی ها " پَلخار " شده ایم . هر کسی دنبالِ زندگی و سرنوشتِ خود رفت . کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت . یکی مهندس شد ، یکی دکتر شد ، یکی رفت اونور آب ، یکی رفت اینور آب ، یکی افتاد توی آب ، یکی دَرش آورد . یکی شُستش ، یکی پُختش ...
و عده ای هم اساسی رفتند . ( یادشان بخیر )
از دوران کودکی ( دبستان ) خاطرات نسبتا" فجیعی بیادم مانده که یکی از آنها را خواهم گفت . البته برای اینکه احساسات ملت جریحه دار نشود ، آن را در قسمت نظرات خواهم آورد .

یک مقام آگاه اعلام کرد :
به علت قرار گرفتن ایام هفته در بین 2 جمعه ، مملکت کلا تعطیل است.
یک توصیه ی مهمی که همیشه برای بچه ها داشته ام و مطمئنم هیچکدام هم درک نکرده اند ، این بود : " پسرم ، دخترم ، لحظه لحظه ی مدرسه ، بعد ها برای تو خاطره خواهد بود . باور کن ، باور کن بعد ها افسوس یک لحظه پشت همین میز و صندلی نشستن ها را خواهی خورد .... "

