تبليغاتX
گراش شهر من : يادداشت هاي محمد فرهمند

 حسين بيشتر ازآب   تشنه لبيك بود   اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند               

            گراش  یادش بخیر آن روزها ... (۴/۴)گراش

... يك روز آقا مدير آمدند و گفتند : " بچه ها جنگ هم تمام شده " . بله جنگ تمام شده بود و ما مانده بودیم و هزاران شهید و جانباز . شهیدانی که هیچوقت راهشان را ادامه ندادیم . براستی ما وارثان شایسته ای برای این "مردان" بودیم ؟

          

          

 زمانه گذشت و ما سرخوش از پایانِ جنگ بودیم ، که به ما گفتند شوروی هم پکید ( Pokid ) . بله ، شوروي هم تجزيه شده بود. نمی دانستیم تجزیه یعنی چه . فقط می دانستیم که ممکن است چیز بدی باشد . منافقين هم كم رنگ شده بودند و فرانسه هم "خودي" شده بود . حال دیگر از ما می خواستند در شعارهایمان ، اينها را بيخيال شويم  . ولي مگر مي شد ؟ آخر، آن شعارها با گوشت و استخوان ما عجين شده بودند و آنقدرهم خوش دست بودند كه تا چند سال اصلا" دلمان نمي آمد از ليست حذفشان كنيم .

 

     

                      باور کنید بدون هیچ منظور خاصی این عکس را اینجا گذاشتم . خدایا خودت کمکم کن

  

و دیگر روز آمدند و گفتند : ملت ! انگليس هم شده كشور دوست و همسايه ! و گفتند: ديگر در شعارهایتان ذكر خيرشان را نكنيد . ما هم گفتیم چَشم .

 و سرانجام ، نوبت به صدام رسیده بود . زندگيه يک ظالم ، به ذلیلانه ترین شکلِ ممکن ، به پايان رسيده بود . پاياني كه در خورِ يك ديكتاتورِ بزرگ بود . بهر حال ، صدام مقصر همه ی این جنایات معرفی شده بود و حال که دیگر صدام نبود صورت مسئله هم پاک شده بود . اکنون عراق شده بود كشور دوست ، برادر و مسلمان ! مسلمانانی که هشت سال ، جوانانِ بیگناهِ ما را به خاک و خون کشیده بودند . 

 گردونه ی این چرخِ گردون چرخید و حالا دیگر براي اين نسل ، يك شعار كوتاه و خوش دست بر جاي مانده بود : " مرگ بر آمريكا ، مرگ بر اسرائيل" ولي هنوز هم طولاني بنظر مي رسيد . اينچنین بود كه جماعت به تکاپو افتادند كه اصلا مگر  خداي ناكرده ما با آمريكا مشكل داريم ؟ درست است كه آنها تلاش دارند به هر نحو ممكن ترتيبِ ما را بدهند ولي مگر اين دليل مي شود كه ما هم با آنها دشمني داشته باشيم ؟ اصلا " ما با هيچ كشوري تا ابد دشمني نداريم ". پس اين هم حل شد به سلامتي .

 

           

                  دختر گرگ نما : بعید میدونم یه شوهرِه سالم گیرش بیاد

 

 حال فقط ما مي مانديم و اسرائيل و حوضمان . آن هم در صورتي كه برادرانِ صهيونيستِ ما " به قطب شمال نقل مكان می کردند "  اين مشكل هم حل مي شد و آنوقت بود كه ما ميتوانستيم با دلی آرام و قلبی مطمئن و خیالی آسوده ، جهان را مديريت كنيم و بقيه ملتها را نيز بهره مند نماييم . انشاءالله .

پلك هايم سنگين شده اند. ديگر توان فكر كردن و مرور خاطرات را ندارم . هر چه بیشتر فکر می کنم و بیشترخاطراتم را مرور می کنم ، قضیه ، خطرناک تر می شود !

صبح شده و باز دخترك ، ما را صدا مي زند " بابایي ، مامانی بیدار نمیشه ، آخه این چه زنیه که تو گرفتی ؟ من جيش دارم " ....

 

2 نوشته شده در  87/01/27ساعت 0:1  توسط محمد فرهمندفر |