تبليغاتX
گراش شهر من : يادداشت هاي محمد فرهمند

 حسين بيشتر ازآب   تشنه لبيك بود   اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند               

            بابا آب داد             

 یادش بخیر . روزهای آخر عمرش خیلی نا امید بود . پدربزرگم را می گویم . بیماری امانش را بریده بود . از زندگی کلافه شده بود . یه روز بهش گفتم : چیه پدر جان ؟ کسلی ؟

رو به من کرد و با نگاهی پر از حرف گفت : " توی مکتبخانه ، روز اول به ما گفتند : بابا آب داد . ولی به ما نگفتند بابا کجا را آب داد . به کی آب داد . اصلا" با این آب دادنش چه دسته گلی به آب داد ... "

و روزهای زیادی نگذشت که پدر بزرگ هم ما را گذاشت و رفت ...

 

2 نوشته شده در  87/04/10ساعت 11:11  توسط محمد فرهمندفر |