بابا آب داد
یادش بخیر . روزهای آخر عمرش خیلی نا امید بود . پدربزرگم را می گویم . بیماری امانش را بریده بود . از زندگی کلافه شده بود . یه روز بهش گفتم : چیه پدر جان ؟ کسلی ؟
رو به من کرد و با نگاهی پر از حرف گفت : " توی مکتبخانه ، روز اول به ما گفتند : بابا آب داد . ولی به ما نگفتند بابا کجا را آب داد . به کی آب داد . اصلا" با این آب دادنش چه دسته گلی به آب داد ... "
و روزهای زیادی نگذشت که پدر بزرگ هم ما را گذاشت و رفت ...

