داستان «لباس پادشاه» هانس کریستین اندرسون مشهورتر از آن است که بخواهم حتی خلاصهای از آن را در اینجا بیاورم . قصه پایانناپذیر ارزیابی دستاوردهای مسؤولان در کشور مرا به یاد آن داستان میاندازد. هر وقت مسؤولی در کشور صحبت میکند، شروع میکند به نسبت دادن تمامی آنچه که خود "پیشرفت" مینامد به دوران زمامداری خویش . هيچكس گذشته و ديگري را قبول ندارد ...
شده ايم نسلي بي رويا، نسلي سرگردان، نسلي که هيچ فردايي براي خود متصور نيست. نسلي بي هدف. نسلي که در افق انديشه اش هيچ روياي خوشايندي ندارد. پوپولیسم و فرافکنی شده دو بال قدرت . پوپوليستترين كشورها ، كشور ماست كه دايماً شعارهايي مطرح ميشود كه مردم اميدوار شوند و بعد توخالي بودن شعارها مشخص ميگردد ...
و داستان تکراری ازدواج نامتعادل یک زوج افغان
عروس ۹ ساله و داماد ۶۵ ساله
بقول يكي از دوستان ، ديگه همه چيز عوض شده . دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره، در تهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن، خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، كوكب خانم حوصله مهمون رو نداره و جواب تلفن رو نمیده، كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته دماغشو عمل كنه ، روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست ، آرش كمانگير معتاد شده ، شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي ، رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و موتور خریدن ميرن كيف قاپي. راستي چي به سر ما اومده ؟؟
2
نوشته شده در 88/02/24ساعت 20:58  توسط محمد فرهمندفر |